سایت تفریحی و سرگرمی
Hell In A Cell 2014
Night Of Champions 2014
![]() ( تاریخ برگزاری :26 اکتبر ( 5 آبان : مسابقات ثبت شده John Cena --- Dean Ambrose Seth rollins --- Cena VS Ambrose Winner : مسابقات احتمالی Aj Lee --- Brie Bella Rusev --- Shamus Goldust & Stardust --- Usos Hell In A Cell 2014 Timer : | ||
صفحه اصلی عناوین مطالب آر اس اس آرشیو تماس با ما پروفایل طراح قالب | ||
گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!
لطفا بقیه ی مطلب را در ادامه ی مطلب بخوانید برای خواندن ادامه مطلب روی دکمه زیر کلیک کنید موضوعات مرتبط: داستان ، داستان تخیلی ، داستان تو تویی ، داستان جالب ، داستان خنده دار ، داستان عاطفی ، داستان پندآموز ، ، برچسبها: داستان, عکس, طبیعت, جالب, جدید, فیلم, بازی, داستان تو تویی, داستان پند آموز, آب, گنجشک, آتش, مستجاب, زنى به حضور حضرت داوود (ع) آمد و گفت: اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟ زن گفت: من بیوه زن هستم و سه دختر دارم، با دستم ریسندگى مى کنم، دیروز شال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم تا بفروشم و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم ، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تأمین نمایم .
هنوز سخن زن تمام نشده بود که ...
لطفا بقیه ی مطلب را در ادامه ی مطلب بخوانید برای خواندن ادامه مطلب روی دکمه زیر کلیک کنید موضوعات مرتبط: داستان ، داستان تو تویی ، داستان جالب ، داستان عاطفی ، داستان پندآموز ، ، برچسبها: داستان, عکس, طبیعت, جالب, جدید, فیلم, بازی, داستان تو تویی, داستان پند آموز, حضرت داوود, زن, مرد, پارچه, شاهین, عقاب, پرنده, جهانگردی به دهکده ای رفت تا زاهد معروفی را زیارت کند و دید که زاهد در اتاقی ساده زندگی می کند. اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می شد.
لطفا بقیه ی مطلب را در ادامه ی مطلب بخوانید برای خواندن ادامه مطلب روی دکمه زیر کلیک کنید موضوعات مرتبط: داستان ، داستان تو تویی ، داستان جالب ، داستان عاطفی ، داستان پندآموز ، ، برچسبها: داستان, عکس, طبیعت, جالب, جدید, فیلم, بازی, داستان تو تویی, داستان پند آموز, زاهد, جهانگرد, وسایل, خانه, ارسال شده در : پنج شنبه 6 شهريور 1393
ا 20:24 نویسنده :امیررضا مسجدیان پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند.
یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهینها تربیت شده و آماده شکار است اما نمیداند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخهای قرار داده تکان نخورده است. این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. اما هیچکدام نتوانستند.
روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام کنند که هر کس بتواند شاهین را به پرواز درآورد ...
لطفا بقیه ی مطلب را در ادامه ی مطلب بخوانید برای خواندن ادامه مطلب روی دکمه زیر کلیک کنید موضوعات مرتبط: داستان ، داستان تو تویی ، داستان جالب ، داستان عاطفی ، داستان پندآموز ، ، برچسبها: داستان, عکس, طبیعت, جالب, جدید, فیلم, بازی, داستان تو تویی, داستان پند آموز, شاهین, پادشاه, دستور, مسکینی نزد بخیلی رفت و از او حاجتی خواست. بخیل گفت: اول تو حاجت مرا روا کن تا من هم حاجت تو را برآورم. مسکین گفت: حاجت تو چیست؟ گفت: حاجتم این است که از من حاجتی نخواهی.
موضوعات مرتبط: داستان ، داستان تخیلی ، داستان تو تویی ، داستان جالب ، داستان خنده دار ، داستان عاطفی ، داستان پندآموز ، ، برچسبها: داستان, عکس, طبیعت, جالب, جدید, فیلم, بازی, داستان تو تویی, داستان پند آموز, بخیل, دزد, مرد جوانی، از دانشگاه فارغ التحصیل شد. ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بلأخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او گفت:...
لطفا بقیه ی مطلب را در ادامه ی مطلب بخوانید برای خواندن ادامه مطلب روی دکمه زیر کلیک کنید موضوعات مرتبط: داستان ، داستان تخیلی ، داستان تو تویی ، داستان عاطفی ، داستان پندآموز ، ، برچسبها: داستان, عکس, طبیعت, جالب, جدید, فیلم, بازی, داستان تو تویی, داستان پند آموز, دانشجو, فارغ التحصیل, چدر, ماشین, دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این خواسته خود دلایل زیر را عنوان کرده بود:
لطفا بقیه ی مطلب را در ادامه ی مطلب بخوانید برای خواندن ادامه مطلب روی دکمه زیر کلیک کنید موضوعات مرتبط: داستان ، داستان تو تویی ، داستان جالب ، داستان خنده دار ، داستان عاطفی ، داستان پندآموز ، ، برچسبها: داستان, عکس, طبیعت, جالب, جدید, فیلم, بازی, داستان تو تویی, داستان پند آموز, اکسیژن, مرد, دلایل, آب, آلودگی, ارسال شده در : چهار شنبه 5 شهريور 1393
ا 23:1 نویسنده :امیررضا مسجدیان نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت او مردی شهوتران بود با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد و کسى از وضع او خبر نداشت او از این راه هم امرارمعاش می کرد هم ارضای شهوت.
گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست.
او دلاک و کیسه کش حمام زنانه بود. آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران و رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وى آنها را دلاکى کند و از او قبلاً وقت مى گرفتند تا روزى در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد. دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد.
از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت ، از این حادثه دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه کارگران را تفتیش کنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود.
کارگران را یکى بعد از دیگرى گشتند تا اینکه نوبت به نصوح رسید او از ترس رسوایى ، حاضر نـشد که وى را تفتیش کنند، لذا به هر طرفى که مى رفتند تا دستگیرش کنند، او به طرف دیگر فرار مى کرد و...
لطفا بقیه ی مطلب را در ادامه ی مطلب بخوانید برای خواندن ادامه مطلب روی دکمه زیر کلیک کنید
موضوعات مرتبط: داستان ، داستان تو تویی ، داستان جالب ، داستان عاطفی ، داستان پندآموز ، ، برچسبها: داستان, عکس, طبیعت, جالب, جدید, فیلم, بازی, داستان تو تویی, داستان پند آموز, نصوح, مرد, زن, ت, به, خدا, در یک شرکت بزرگ ژاپنی که تولید وسایل آرایشی را برعهده داشت یک مورد به یاد ماندنی اتفاق افتاد شکایتی از سوی یکی مشتریان به کمپانی رسید . او اظهار داشته بود که هنگام خرید یک بسته صابون متوجه شده بود که آن قوطی خالی است. بلافاصله با تاکید و پیگیریهای مدیریت ارشد کارخانه این مشکل بررسی ، و دستور صادر شد که خط بسته بندی اصلاح گردد و قسمت فنی و مهندسی نیز تدابیر لازمه را جهت پیشگیری از تکرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید . مهندسین نیز دست به کار شده و راه حل پیشنهادی خود را چنین ارائه دادند:....
لطفا بقیه ی مطلب را در ادامه ی مطلب بخوانید برای خواندن ادامه مطلب روی دکمه زیر کلیک کنید موضوعات مرتبط: داستان ، داستان تو تویی ، داستان جالب ، داستان عاطفی ، داستان پندآموز ، ، برچسبها: داستان, عکس, طبیعت, جالب, جدید, فیلم, بازی, داستان تو تویی, داستان پند آموز, داستان, لوازم بهداشتی, صابون, ادامه مطلب, پنکه, کارمند بی تجربه, کارمند با تجربه, سه نفر جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند . به هر سه ، دکتر گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به بیماری های لاعلاجی مبتلا شده اند به صورتی که دیگر امیدی به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد .در آینده ای نزدیک عمرشان به پایان می رسد .آنها داشتند در این باره صحبت می کردند که می خواهند باقیمانده عمرشان را چه کار کنند .
نفر اول گفت :....
لطفا بقیه ی مطلب را در ادامه ی مطلب بخوانید برای خواندن ادامه مطلب روی دکمه زیر کلیک کنید
موضوعات مرتبط: داستان ، داستان تو تویی ، داستان جالب ، داستان عاطفی ، داستان پندآموز ، ، برچسبها: داستان, عکس, طبیعت, جالب, جدید, فیلم, بازی, داستان تو تویی, داستان پند آموز, امید, آزمایش, بیماری لاعلاج, درمان قطعی بیماری لاعلاج, داستان, داستان جدید, داستان امید, روزی بهلول بر هارون وارد شد. هارون گفت: ای بهلول مرا پندی ده. بهلول گفت: اگر در بیابانی هیچ آبی نباشد تشنگی بر تو غلبه کند و می خواهی به هلاکت برسی چه می دهی تا تو را جرئه ای آب دهند که خود را سیراب کنی؟ گفت: صد دینار طلا.
بهلول گفت اگر صاحب آن به پول رضایت ندهد چه می دهی؟ گفت:...
لطفا بقیه ی مطلب را در ادامه ی مطلب بخوانید برای خواندن ادامه مطلب روی دکمه زیر کلیک کنید
موضوعات مرتبط: داستان ، داستان تخیلی ، داستان تو تویی ، داستان جالب ، داستان خنده دار ، داستان عاطفی ، داستان پندآموز ، ، برچسبها: داستان, عکس, طبیعت, جالب, جدید, فیلم, بازی, داستان تو تویی, داستان پند آموز, بهلول, قیمت پادشاهی, داستان, داستان جدید, قاضی, پند, روزی بهلول بر هارون وارد شد. هارون گفت: ای بهلول مرا پندی ده. بهلول گفت: اگر در بیابانی هیچ آبی نباشد تشنگی بر تو غلبه کند و می خواهی به هلاکت برسی چه می دهی تا تو را جرئه ای آب دهند که خود را سیراب کنی؟ گفت: صد دینار طلا.
بهلول گفت اگر صاحب آن به پول رضایت ندهد چه می دهی؟ گفت:...
لطفا بقیه ی مطلب را در ادامه ی مطلب بخوانید برای خواندن ادامه مطلب روی دکمه زیر کلیک کنید
موضوعات مرتبط: داستان ، داستان تخیلی ، داستان تو تویی ، داستان جالب ، داستان خنده دار ، داستان عاطفی ، داستان پندآموز ، ، میگویند در ایام قدیم دختری تندخو و بد اخلاق وجود داشته که هیج کس حاضر به ازدواج با او نبوده است. پس از چندی پسری از اهالی شهامت به خرج می دهد و تصمیم می گیرد که با وی ازدواج کند. بر خلاف نظر همه ، او میگوید که میتواند دخترک را رام کند. خلاصه پس از مراسم عروسی ، عروس و داماد وارد حجله میشوند و....
لطفا بقیه ی مطلب را در ادامه ی مطلب بخوانید برای خواندن ادامه مطلب روی دکمه زیر کلیک کنید موضوعات مرتبط: داستان ، داستان تخیلی ، داستان تو تویی ، داستان جالب ، داستان خنده دار ، داستان عاطفی ، داستان پندآموز ، ، برچسبها: داستان, عکس, طبیعت, جالب, جدید, فیلم, بازی, داستان تو تویی, داستان پند آموز, گربه, دم حجله کشتن, کشتن, داستان, داستان جدید, پادشاه بزرگ یونان، الکساندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری
گردید.
با نزدیک شدن مرگ، الکساندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر
تیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده است. او فرمانده هان ارتش را فرا خواند و گفت:
من این دنیا را بزودی ترک خواهم کرد. اما سه خواسته دارم. لطفاً، خواسته هایم را حتماً
انجام دهید.
فرمانده هان ارتش درحالی که اشک از گونه هایشان سرازیر شده بود موافقت
کردند که از آخرین خواسته های پادشاهشان اطاعت کنند. الکساندر گفت:...
لطفا بقیه ی مطلب را در ادامه ی مطلب بخوانید برای خواندن ادامه مطلب روی دکمه زیر کلیک کنید
موضوعات مرتبط: داستان ، داستان تو تویی ، داستان جالب ، داستان عاطفی ، داستان پندآموز ، ، برچسبها: داستان, عکس, طبیعت, جالب, جدید, فیلم, بازی, داستان تو تویی, داستان پند آموز, الکساندر, داستان, فرماندهان الکساندر, ارتش, اشک, خواسته ها, امید, خواسته, مال, پول, طلا, «به کسی گفتند امامزاده یعقوب را در کوه، پلنگ خورد! آنکه می دانست تصحیح کرد که اولاً: امامزاده نبود و پیغمبر بود، ثانیاً: یعقوب نبود و یونس بود، ثالثاً: کوه نبود و دریا بود، رابعاً: پلنگ نبود و نهنگ بود و خامساً: او را نخورد و در شکمش نگه داشته و به ساحل رساند.»
موضوعات مرتبط: داستان ، داستان تخیلی ، داستان تو تویی ، داستان جالب ، داستان خنده دار ، داستان عاطفی ، داستان پندآموز ، ، مردی در بستر مرگ افتاده بود. همسرش را فراخواند تا نزدش بیاید و به او گفت: «دیگر زمان وداع ابدی من و تو فرارسیده است؛ پس بیا و برای آخرین بار به من مهر و وفاداری خود را ثابت کن...
لطفا بقیه ی مطلب را در ادامه ی مطلب بخوانید برای خواندن ادامه مطلب روی دکمه زیر کلیک کنید.
موضوعات مرتبط: داستان ، داستان تخیلی ، داستان تو تویی ، داستان جالب ، داستان خنده دار ، داستان عاطفی ، داستان پندآموز ، ، برچسبها: داستان, عکس, طبیعت, جالب, جدید, فیلم, بازی, داستان تو تویی, داستان پند آموز, عکس, شمع, شمع قرمز, مرد, زن, کشیش, غول چراغ جادو و آخرین آرزو
یک روزمسئول فروش، منشی دفتر و مدیرشرکت برای ناهار به سمت سلف سرویس قدم می زدند. ناگهان چراغ جادویی روی زمین پیداکرده، آن را لمس می کنندوغول چراغ ظاهرمی شود. غول میگه: من برای هرکدام ازشمایک آرزو رابرآورده میکنم... منشی می پره جلو ومیگه: « اول من، اول من!. من میخوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک وهیچ نگرانی وغمی ازدنیانداشته باشم. »... پوووف! منشی ناپدیدمیشه.
لطفا بقیه ی مطلب را در ادامه ی مطلب بخوانید برای خواندن ادامه مطلب روی دکمه زیر کلیک کنید.
موضوعات مرتبط: داستان ، داستان تخیلی ، داستان تو تویی ، داستان جالب ، داستان خنده دار ، داستان عاطفی ، داستان پندآموز ، ، برچسبها: داستان, عکس, طبیعت, جالب, جدید, فیلم, بازی, داستان تو تویی, داستان پند آموز, غول چراغ جادو, داستان پندآموز, داستان تخیلی, داستان, داستان جدید, رئیس, غول, بعد از جنگ آمریکا با کره، ژنرال ویلیام مایر که بعدها به سمت روانکاو ارشد ارتش آمریکا منصوب شد، یکی از پیچیده ترین موارد تاریخ جنگ در جهان را مورد مطالعه قرار میداد. حدود هزار نفر از نظامیان آمریکایی در کره، در اردوگاهی زندانی شده بودند که از استانداردهای بین المللی برخوردار بود. زندان با تعریف متعارف تقریباً محصور نبود. آب و غذا و امکانات به وفور یافت میشد. از هیچیک از تکنیکهای متداول شکنجه استفاده نمیشد. اما... لطفا بقیه ی مطلب را در ادامه ی مطلب بخوانید برای خواندن ادامه مطلب روی دکمه زیر کلیک کنید.
موضوعات مرتبط: داستان ، داستان تو تویی ، داستان جالب ، داستان خنده دار ، داستان عاطفی ، داستان پندآموز ، ، برچسبها: داستان, عکس, طبیعت, جالب, جدید, فیلم, بازی, داستان تو تویی, داستان پند آموز, سیگار, جاسوسی, زندان, زندان بدون دیوار, مدرسهی کوچک روستایی بود که بهوسیلهی بخاری زغالی قدیمی، گرم میشد. پسرکی موظف بود هر روز زودتر از همه به مدرسه بیاید و بخاری را روشن کند تا قبل از ورود معلم و همکلاسیهایش، کلاس گرم شود. روزی، وقتی شاگردان وارد محوطهی مدرسه شدند، دیدند مدرسه در میان شعلههای آتش میسوزد. آنان بدن نیمه بیهوش همکلاسی خود را که دیگر رمقی در او باقی نمانده بود، پیدا کردند و بیدرنگ به بیمارستان رساندند.
پسرک با بدنی سوخته و نیمه جان روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود ، که ناگهان شنید دکتر به مادرش میگفت: «هیچ امیدی به زنده ماندن پسرتان نیست، چون شعلههای آتش بهطور عمیق، بدنش را سوزانده و از بین برده است». اما پسرک به هیچوجه نمیخواست بمیرد. او با توکل به خدا و طلب یاری از او تصمیم گرفت تا تمام تلاش خود را برای زنده ماندن به کار بندد و زنده بماند و ... چنین هم شد.
او در مقابل چشمان حیرت زدهی دکتر به راستی زنده ماند و نمرد. هنگامی که خطر مرگ از بالای سر او رد شد، پسرک دوباره شنید که دکتر به مادرش میگفت: «طفلکی به خاطر قابل استفاده نبودن پاهایش، مجبور است تا آخر عمر لنگلنگان راه برود».
پسرک بار دیگر تصمیم خود را گرفت. او به هیچوجه نخواهد لنگید. او راه خواهد رفت، اما متاسفانه هیچ تحرکی در پاهای او دیده نمیشد. بالاخره روزی فرا رسید که پسرک از بیمارستان مرخص شد. مادرش هر روز پاهای کوچک او را میمالید، اما هیچ احساس و حرکتی در آنها به چشم نمیخورد. با این حال، هیچ خللی در عزم و ارادهی پسرک وارد نشده بود و همچنان قاطعانه عقیده داشت که روزی قادر به راه رفتن خواهد بود. لطفا بقیه ی مطلب را در ادامه ی مطلب بخوانید برای خواندن ادامه مطلب روی دکمه زیر کلیک کنید موضوعات مرتبط: داستان ، داستان تو تویی ، داستان جالب ، داستان عاطفی ، داستان پندآموز ، ، برچسبها: داستان, عکس, طبیعت, جالب, جدید, فیلم, بازی, داستان تو تویی, داستان پند آموز, دکتر گلن گانینگهام, دکتر, داستان جدید, پا, درمان پا, افزایش بازدید , با یکی از دوستانم وارد قهوهخانهای کوچک شدیم و سفارش دادیم... لطفا بقیه ی مطلب را در ادامه ی مطلب بخوانید برای خواندن ادامه مطلب روی دکمه زیر کلیک کنید.
موضوعات مرتبط: داستان ، داستان تو تویی ، داستان جالب ، داستان خنده دار ، داستان عاطفی ، داستان پندآموز ، ، برچسبها: داستان, عکس, طبیعت, جالب, جدید, فیلم, بازی, داستان تو تویی, داستان پند آموز, قهوه, قهوه مبادا, فقیر, کمک خیریه, جهانی, یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت. لطفا بقیه ی مطلب را در ادامه ی مطلب بخوانید برای خواندن ادامه مطلب روی دکمه زیر کلیک کنید.
موضوعات مرتبط: داستان ، داستان تو تویی ، داستان جالب ، داستان عاطفی ، داستان پندآموز ، ، برچسبها: داستان, عکس, طبیعت, جالب, جدید, فیلم, بازی, داستان تو تویی, داستان پند آموز, صد دلاری, پول, صلا, مردم, زندگی, داستان پندآموز, یک انسان شناس به تعدادی از بچه های آفریقایی یک بازی را پیشنهاد کرد: او سبدی از میوه را در نزدیکی یک درخت گذاشت و گفت هر کسی که زودتر به آن برسد آن میوه های خوشمزه را برنده می شود. هنگامی که او فرمان دویدن را داد ، تمامی بچه ها دستان یکدیگر را گرفتند و با یکدیگر دویده و در کنار درخت، خوشحال نشستند.
لطفا بقیه ی مطلب را در ادامه ی مطلب بخوانید برای خواندن ادامه مطلب روی دکمه زیر کلیک کنید.
موضوعات مرتبط: داستان ، داستان تو تویی ، داستان جالب ، داستان عاطفی ، داستان پندآموز ، ، برچسبها: داستان, عکس, طبیعت, جالب, جدید, فیلم, بازی, داستان تو تویی, داستان پند آموز, بچه, بچه های آفریقایی, دوستی, دوستی پایدار, دوستی محکم, مجلس عروسی یکی از بزرگان بود و ملا نصرالدین را نیز دعوت کرده بودند . وقتی می خواست وارد شود، در مقابل او دو درب وجود داشت با اعلانی بدین مضمون: از این درب عروس و داماد وارد می شوند و ازدرب دیگر دعوت شدگان. ملا از درب دعوت شدگان وارد شد. در انجا هم دو درب وجود داشت و اعلانی دیگر : از این درب دعوت شدگانی وارد می شوند که هدیه آورده اند و از درب دیگر دعوت شدگانی که هدیه نیاورده اند. ملا طبعا از درب دومی وارد شد. ناگهان خود را در کوچه دید،همان جایی که وارد شده بود. !!! این دا ستان حکایت زندگی ماست. لطفا بقیه ی مطلب را در ادامه ی مطلب بخوانید برای خواندن ادامه مطلب روی دکمه زیر کلیک کنید.
موضوعات مرتبط: داستان ، داستان تخیلی ، داستان تو تویی ، داستان جالب ، داستان خنده دار ، داستان عاطفی ، داستان پندآموز ، ، برچسبها: داستان, عکس, طبیعت, جالب, جدید, فیلم, بازی, داستان تو تویی, داستان پند آموز, داستان جالب ملا نصرالدین, داستان جدید, جک, جالب و خنده دار و طنز, نقل کرده اند بهلول چوبى را بلند کرده بود و بر قبرها مى زد. گفتند: چرا چنین مى کنى ؟ بهلول گفت : صاحب این قبر دروغگوست ، چون تا وقتى در دنیا بود دایم مى گفت : باغ من ، خانه من ، مرکب من و... ولى حالا همه را گذاشته و رفته است و اکنون هیچ یک از آن ها، مال او نیست که اگر مال او بود حتما با خود برده بود موضوعات مرتبط: داستان ، داستان تو تویی ، داستان جالب ، داستان عاطفی ، داستان پندآموز ، ، برچسبها: داستان, عکس, طبیعت, جالب, جدید, فیلم, بازی, داستان تو تویی, داستان پند آموز, داستان جدید و جالب, در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند. خارپشتها وخامت اوضاع را دریافتند و تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب خود را حفظ کنند . ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد با اینکه وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند ولی تصمیم گرفتند ازکنارهم دور شوند ولی با این وضع از سرما یخ زده می مردند ازاینرو مجبور بودند برگزینند: یا خارهای دوستان را تحمل کنند و یا نسلشان از روی زمین محو گردد.
دریافتند که باز گردند و گردهم آیند.
لطفا بقیه ی مطلب را در ادامه ی مطلب بخوانید برای خواندن ادامه مطلب روی دکمه زیر کلیک کنید. موضوعات مرتبط: داستان ، داستان تخیلی ، داستان تو تویی ، داستان جالب ، داستان عاطفی ، داستان پندآموز ، ، برچسبها: داستان, عکس, طبیعت, جالب, جدید, فیلم, بازی, داستان تو تویی, داستان پند آموز, جوجه تیغی, خارپشت, عصر یخبندان, مردی جان خود را با شنا کردن از میان امواج خروشان و سهمناک رودخانه ای به خطر انداخت و پسر بچه ای را که بر اثر جریان آب به دریا رانده شده بود,از مرگ حتمی نجات داد. پسر بچه پس از غلبه بر اضطراب و وحشت ناشی از غرق شدن رو به مرد کرد و گفت:از اینکه جان مرا نجات دادید,متشکرم لطفا بقیه ی مطلب را در ادامه ی مطلب بخوانید برای خواندن ادامه مطلب روی دکمه زیر کلیک کنید. موضوعات مرتبط: داستان ، داستان تخیلی ، داستان تو تویی ، داستان جالب ، داستان خنده دار ، داستان عاطفی ، داستان پندآموز ، ، برچسبها: داستان, عکس, طبیعت, جالب, جدید, فیلم, بازی, داستان تو تویی, داستان پند آموز, شنا, ارزش, ارزش نجات دادن, نجات دادن, مرد, بچه, یکی ازعلمای ربانی نقل می کرد:درایام طلبگی دوستی داشتم که ساعتی داشت وبسیارآن رادوست می داشت ،همواره دریادآن بودکه گم نشودو آسیبی به آن نرسد،اوبیمارشدوبراثربیماری آنچنان حالش بدشدکه حالت احتضاروجان دادن پیداکرد، دراین میان یکی ازعلماءدرآنجا حاضربودواوراتلقین می دادومی گفت :بگولااله الاالله اودرجواب می گفت : نشکن نمی گویم :ماتعجب کردیم که چرابه جای ذکرخدا،می گوید:نشکن نمی گویم ، همچنان این معمابرای مابدون حل ماند،تااینکه حال آن دوست بیمارم اندکی خوب شدومن ازاوپرسیدم ،این چه حالی بودکه پیداکردی ،مامی گفتیم بگولا اله الاالله ،تودرجواب می گفتی :نشکن نمی گویم . لطفا بقیه ی مطلب را در ادامه ی مطلب بخوانید برای خواندن ادامه مطلب روی دکمه زیر کلیک کنید. موضوعات مرتبط: داستان ، داستان تخیلی ، داستان تو تویی ، داستان جالب ، داستان خنده دار ، داستان عاطفی ، داستان پندآموز ، ، برچسبها: داستان, عکس, طبیعت, جالب, جدید, فیلم, بازی, داستان تو تویی, داستان پند آموز, دلبستگی, کسب درآمد, مال دنیا, پیش از آنکه سقراط را محاکمه کنند از وی پرسیدند: بزرگترین آرزویی که در دل داری چیست؟
پاسخ داد: بزرگترین آرزوی من این است که به بالاترین مکان آتن صعود کنم و با صدای بلند به مردم بگویم: ای دوستان، چرا با این حرص و ولع بهترین و عزیزترین سال های زندگی خود را به جمع ثروت و سیم و طلا می گذرانید، در حالیکه آنگونه که باید و شاید در تعلیم و تربیت اطفالتان که مجبور خواهید شد ثروت خود را برای آنها باقی بگذارید، همت نمی گمارید؟! موضوعات مرتبط: داستان ، داستان تخیلی ، داستان تو تویی ، داستان جالب ، داستان خنده دار ، داستان عاطفی ، داستان پندآموز ، ، برچسبها: داستان, عکس, طبیعت, جالب, جدید, فیلم, بازی, داستان تو تویی, داستان پند آموز, ازحکیمی پرسیدند که چرا استماع تو از نطق تو زیادت است؟ گفت: زیرا که مرا دو گوش داده اند و یک زبان ، یعنی دو چندان که می گویی می شنوی... چیزی که نپرسند ، تو از پیش مگوی یعنی که دو بشنو و یکی بیش مگوی. موضوعات مرتبط: داستان ، داستان تخیلی ، داستان تو تویی ، داستان جالب ، داستان خنده دار ، داستان عاطفی ، داستان پندآموز ، ، برچسبها: داستان, عکس, طبیعت, جالب, جدید, فیلم, بازی, داستان تو تویی, داستان پند آموز, از خردمندی سؤال کردند که: می توانی بگویی زندگی آدمیان مانند چیست؟ موضوعات مرتبط: داستان ، داستان تخیلی ، داستان تو تویی ، داستان جالب ، داستان خنده دار ، داستان عاطفی ، داستان پندآموز ، ، برچسبها: داستان, عکس, طبیعت, جالب, جدید, فیلم, بازی, داستان تو تویی, داستان پند آموز, در دهه هشتاد در نیویورک باج گیری در ایستگاهها و در داخل قطارها امری روزمره و عادی بود. فرار از پرداخت پول بلیط رایج بود و سیستم مترو ٢٠٠ میلیون دلار در سال از این بابت ضرر می کرد. مردم از روی نرده ها بداخل ایستگاه می پریدند و یا ماشین ها را از قصد خراب می کردند و یکباره سیل جمعیت بدون پرداخت بلیط به داخل سرازیر می شد. اما آنچه که بیش از همه به چشم می خورد گرفیتی (Graffiti) بود. (گرفیتی نقش ها و عبارات عجیب و غریب و در همی است که بر روی دیوار نقاشی و یا نوشته می شود). هر شش هزار واگنی که در حال کار بودند از سقف تا کف و از داخل و خارج از گرفیتی پوشیده شده بودند. آن نقش و نگارهای نامنظم و بی قاعده چهره ای زشت و عبوس و غریب را در شهر بزرگ زیرزمینی نیویورک پدید آورده بودند. اینگونه بود وضعیت شهر نیویورک در دهه ١٩٨٠ شهری که موجودیتش در چنگال جرم و جنایت و کرک فشرده می شد.
با آغاز دهه ١٩٩٠ به ناگاه وضعیت گوئی به یک نقطه عطف برخورد کرد. سیر نزولی آغاز گردید. قتل و جنایت به میزان ٧٠ درصد و جرائم کوچکتر مانند دزدی و غیره ۵٠ درصد کاهش یافت. در ایستگاههای مترو...
لطفا بقیه ی مطلب را در ادامه ی مطلب بخوانید برای خواندن ادامه مطلب روی دکمه زیر کلیک کنید.
موضوعات مرتبط: داستان تو تویی ، داستان جالب ، داستان خنده دار ، داستان عاطفی ، داستان پندآموز ، ، برچسبها: داستان, عکس, طبیعت, جالب, جدید, فیلم, بازی, داستان تو تویی, داستان پند آموز, تئوری, تئوری پنجره شکسته, پنجره, بازی, سرگرمی, ایاز، غلام شاه محمود غزنوی (پادشاه ایران) در آغاز چوپان بود. وقتی در دربار سلطان محمود به مقام و منصب دولتی رسید، چارق و پوستین دوران فقر و غلامی خود را به دیوار اتاقش آویزان کرده بود و هر روز صبح اول به آن اتاق میرفت و به آنها نگاه میکرد و از بدبختی و فقر خود یاد میآورد و سپس به دربار میرفت. او قفل سنگینی بر در اتاق میبست. درباریان حسود که به او بدبین بودند خیال کردند که ایاز در این اتاق گنج و پول پنهان کرده و به هیچ کس نشان نمیدهد. به شاه خبر دادند که ایاز طلاهای دربار را در اتاقی برای خودش جمع و پنهان میکند. سلطان میدانست که ایاز مرد وفادار و درستکاری است. اما گفت: وقتی ایاز در اتاقش نباشد بروید و همه طلاها و پولها را برای خود بردارید. لطفا بقیه ی مطلب را در ادامه ی مطلب بخوانید برای خواندن ادامه مطلب روی دکمه زیر کلیک کنید. موضوعات مرتبط: داستان ، داستان تو تویی ، داستان جالب ، داستان خنده دار ، داستان عاطفی ، داستان پندآموز ، ، برچسبها: داستان, عکس, طبیعت, جالب, جدید, فیلم, بازی, داستان تو تویی, داستان پند آموز, پوستین, پوستین کهنه, حقیقت, غرور, درویشی در کوهساری دور از مردم زندگی میکرد و در آن خلوت به ذکر خدا و نیایش مشغول بود. در آن کوهستان، درختان سیب و گلابی و انار بسیار بود و درویش فقط میوه میخورد. روزی با خدا عهد کرد که هرگز از درخت میوه نچیند و فقط از میوههایی بخورد که باد از درخت بر زمین میریزد. درویش مدتی به پیمان خود وفادار بود، تا اینکه امر الهی، امتحان سختی برای او پیش آورد. تا پنج روز، هیچ میوهای از درخت نیفتاد. درویش بسیار گرسنه و ناتوان شد، و بالاخره گرسنگی بر او غالب شد. عهد و پیمان خود را شکست و از درخت گلابی چید و خورد. خداوند به سزای این پیمان شکنی او را به بلای سختی گرفتار کرد. قصه از این قرار بود که روزی حدود بیست نفر دزد به کوهستان نزدیک درویش آمده بودند و اموال دزدی را میان خود تقسیم میکردند. یکی از جاسوسان حکومت آنها را دید و به داروغه خبر داد. ناگهان ماموران دولتی رسیدند و دزدان را دستگیر کردند و درویش را هم جزو دزدان پنداشتند و او را دستگیر کردند. بلافاصله، دادگاه تشکیل شد و طبق حکم دادگاه یک دست و یک پای دزدان را قطع کردند. وقتی نوبت به درویش رسید ابتدا دست او را قطع کردند و همینکه خواستند پایش را ببرند، یکی از ماموران بلند مرتبه از راه رسید و درویش را شناخت و بر سر مامور اجرای حکم فریاد زد و گفت: ای سگ صفت! این مرد از درویشان حق است چرا دستش را بریدی؟ لطفا بقیه ی مطلب را در ادامه ی مطلب بخوانید برای خواندن ادامه مطلب روی دکمه زیر کلیک کنید. موضوعات مرتبط: داستان ، داستان تو تویی ، داستان جالب ، داستان عاطفی ، داستان پندآموز ، ، برچسبها: داستان, عکس, طبیعت, جالب, جدید, فیلم, بازی, داستان تو تویی, داستان پند آموز, درویش, معبد, خدا, دست, روزی که کوروش وارد شهر صور شد یکی از برجسته ترین کمانداران سرزمین فینیقیه (که صور از شهرهای آن بود) تصمیم گرفت که کوروش را به قتل برساند. آن مرد به اسم "ارتب" خوانده می شد و برادرش در یکی از جنگ ها به دست سربازان کوروش به قتل رسیده بود. کوروش در آن روز به طور رسمی وارد صور شده بود و پیشاپیش او، به رسم آن زمان ارابه آفتاب را به حرکت در می آوردند و ارابه آفتاب حامل شکل خورشید بود و شانزده اسب سفید رنگ که چهار به چهار به ارابه بسته بودند آن را می کشید و مردم از تماشای زینت اسب ها سیر نمی شدند ...
لطفا بقیه ی مطلب را در ادامه ی مطلب بخوانید برای خواندن ادامه مطلب روی دکمه زیر کلیک کنید.
موضوعات مرتبط: داستان ، داستان تو تویی ، داستان جالب ، داستان عاطفی ، داستان پندآموز ، ، برچسبها: داستان, عکس, طبیعت, جالب, جدید, فیلم, بازی, داستان تو تویی, داستان پند آموز, کوروش, کوروش کبیر, بخشندگی, حکایت,
|
| |
[ طراح قالب :وایولت اسکین ] [ Weblog Themes By : VioletSkin.lxb.ir ] |